۱۳۸۹ بهمن ۷, پنجشنبه

عشق

روزی که دستم رو به سمتش بردم و گفتم با من بمون خیال می کردم همه چیز خیلی آسون پیش می ره و می تونم تا ابد پیشش باشم
هر چی که که عشقم نسبت بهش بیشتر شد سختی راه رو بیشتر فهمیدم
وقتی به جایی رسیدم که دیگه نمی شد فراموشش کرد تازه دیدم چه راه طولانی پیش رو دارم که هیچ برگشتی هم توش نیست 
حالا می فهمم که چرا فرهاد , فرهاد شد و مجنون , مجنون

۱۳۸۹ دی ۲۱, سه‌شنبه

نمردیم معنی ملاقات از مریض هم فهمیدیم

وقتی می خواد برید ملاقات مریض اونم مریضی که عمل قلب کرده و 6 ساعت تو اتاق عمل بوده 
اول از همه 4 -5 تا بچه پیدا کنید با خودتون ببرید اونم از 2 ماهه تا 10 ساله
از بچه هاتون بخواید که انواع بازی هایی رو که بلدند اونجا تمرین کنند
حتما سعی کنید خودتون رو برای شام یا نهار بندازید رو دست صاحب خونه
اگه خیلی زرنگ باشید می تونید شب رو هم همونجا بمونید و شب تا صبح صدای گریه بچه تون نذاره هیچ کس حتی مریض بخوابه
وقتی می خواید خونه مریض رو ترک کنید دقت کنید همه جا حسابی به هم ریخته باشه
حتما یه شب در میون به مریض سر بزنید و همه این کارا رو بکنید و به همه بفهمونید که این کارو صرفا به خاطر نگرانی و احساس مسئولیت انجام می دید و مرتب تکرار کنید که چقدر خوبه که فامیل در مواقع حساس همدیگرو تنها نذاره
البته اینا صرفا تجربه ای هست که من تو این مدت که مریض تو خونه داشتیم بدست اوردم
خدا به دادم برسه تا این دوره نقاهت تموم بشه :((