۱۳۸۹ بهمن ۷, پنجشنبه

عشق

روزی که دستم رو به سمتش بردم و گفتم با من بمون خیال می کردم همه چیز خیلی آسون پیش می ره و می تونم تا ابد پیشش باشم
هر چی که که عشقم نسبت بهش بیشتر شد سختی راه رو بیشتر فهمیدم
وقتی به جایی رسیدم که دیگه نمی شد فراموشش کرد تازه دیدم چه راه طولانی پیش رو دارم که هیچ برگشتی هم توش نیست 
حالا می فهمم که چرا فرهاد , فرهاد شد و مجنون , مجنون

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر